جویا شدم حال تورا از پشت درهایت
یعنی که باز آغاز گشته دردسرهایت
باور نمی کردی که بعداز سیصدو شش روز
پیدا شوم یک بار دیگر دورو برهایت
یادت که هست آن روزها و فال حافظ ها
هرروز طرح یک غزل از نامه برهایت
انگار تو آن ماه رویایی نبودی که
من راجدا می کردی ازبین قهرهایت
حالا به قول مولوی این تو همان تو نیست
سر در نمی آرم دگر از بین سرهایت
القصه این که ما را از خود بی خبر مگذار
کم می رسد اطراف این خانه خبرهایت
خسته ام . از دست تو و خودم خسته شده ام .دیریست دست از سرم برداشته ای
فراموشت شدم و تودیگردرصحن چشمانت جایی برای من دست وپا نمی کنی![]()
گاهی وقتها با خودم می گویم کاش حداقل...نه! اگر مورچه هم می شدم فرقی به
حالم نمی کرد. تو حتی آزارت به مورچه ها هم نمی رسد.....![]()
seni seviyorum![]()